تبليغاتX
یک پرنده

یک پرنده

یاد های پریشان

یاد های پریشان

و بی آنکه آب از آب تکان بخورد

پاییز برگریز

زمستان برفی وبهار

گل می کند چشمهای قهوه ایم را

بر شاخه های یاد های پریشان.

و تو انگاه بر خاطرات دور

ومن آرام آرام می تکم

روزهای

بی برگشت را

*

چشمایت عاشقانه مرا می خندید

و لبهات

دلهره انگیز ترین خاطره

من از نفسهایت آغاز می شوم

در شبانه های بوسه ات

و گرمی دست هات جان پناه دلتنگیم

* در دشتهای فراموش خواهد رویید چشم هایم

و قلبم ظهر داغ خاموش

و بی آنکه آب از آب تکان بخورد

پاییز برگ ریز گل می کند بر خاکم

عصر های پنج شنبه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 9:58  توسط عاطفه رحمانی  | 

 

زخم از تو می خندد صبوری تنم را          می خواهد از من تا بسوزاند منم را  

می خواهد از این شمع تر آتش بگیرم         می خواهد از این ابر تر باریدنم را

دلگیرم از یک آسمان پاییز وقتی               می شوید از صحرا نشان بودنم را

گم میشوم درچشم تان گرگی که هرشب       کل می کشد یوسف ترین پیراهنم را

دلننگ دلتنگم  بگو  باران  بباران                باران بباران حسرت بی روزنم را

تا واشوم یک غنچه در لبخند هایت            تا کل   بگیرد   آسمان رقصیدنم   را

من خسته ام بگذار بر دوشت سرم را         این چشم باران دل به آتش مومنم را

بگذار تا دریای دل آتش بگیرد                 بگذارتا  چشمت   بسوزاند   منم  را

من خسته ام آغوش وا کن مرد باران             تا ازتو  آرامش بپوشاند تنم    را


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 9:37  توسط عاطفه رحمانی  | 

 

يك پرنده يك پرنده يك پرنده ي سپيد

يك پرنده در دل من و تو مي تپيد

 

سيب مي تپيد ، سبز رنگ بركه داشت

بركه آخرش به دشت هاي عشق مي رسيد

 

‍‌[]

 

ناگهان پرنده ابر شد و رعد و برق زد

سيب تيره شد و خيس خواب از سرش پريد

 

 

سال هاست قهوه دود مي كند پرنده را

سيب روي آن زغال پك نمي زند چرا؟

 

نبض چشم هاش ايست كرده در كنار سيب

سوت مي زند قطار قل ققل قطار سيب

 

پك زد و تمام سيب را دوباره دود كرد

لحظه لحظه سوخت آنچه بود را نبود كرد

 

[]

 

عصرهاي خوب عصر هاي ساحلي كه عشق

روي نبض ماسه طرحي از من و تو مي تپيد

 

مثل خواب خيس و عاشقانه ناگهان

ناگهان تر از پرنده سيب" سیب شد پريد

 

بعد موج قد كشيد روي ساحل و يواش

لحظه لحظه روزهاي خوب را بريد

 

******************* 

 

    این بیست و چندمین بار است که چشمهایم را باز می کنم 

 تا در تنفس بهار تکرار شوم

 هر چه شقایق وحشی است

اما نمی دانم چرا همین که  پنجره را می گشایم

 بهار نرسیده به خانه ما تمام می شود

شاید این سرنوشت تمام  آدم برفی هاست که همین که چشمهایشان را باز می کنند بهار میمیرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 17:33  توسط عاطفه رحمانی  |