یاد های پریشان
یاد های پریشان
و بی آنکه آب از آب تکان بخورد
پاییز برگریز
زمستان برفی وبهار
گل می کند چشمهای قهوه ایم را
بر شاخه های یاد های پریشان.
و تو انگاه بر خاطرات دور
ومن آرام آرام می تکم
روزهای
بی برگشت را
*
چشمایت عاشقانه مرا می خندید
و لبهات
دلهره انگیز ترین خاطره
من از نفسهایت آغاز می شوم
در شبانه های بوسه ات
و گرمی دست هات جان پناه دلتنگیم
* در دشتهای فراموش خواهد رویید چشم هایم
و قلبم ظهر داغ خاموش
و بی آنکه آب از آب تکان بخورد
پاییز برگ ریز گل می کند بر خاکم
عصر های پنج شنبه.