تبليغاتX
یک پرنده - یادهای ژریشان

یک پرنده

یاد های پریشان

یاد های پریشان

و بی آنکه آب از آب تکان بخورد

پاییز برگریز

زمستان برفی وبهار

گل می کند چشمهای قهوه ایم را

بر شاخه های یاد های پریشان.

و تو انگاه بر خاطرات دور

ومن آرام آرام می تکم

روزهای

بی برگشت را

*

چشمایت عاشقانه مرا می خندید

و لبهات

دلهره انگیز ترین خاطره

من از نفسهایت آغاز می شوم

در شبانه های بوسه ات

و گرمی دست هات جان پناه دلتنگیم

* در دشتهای فراموش خواهد رویید چشم هایم

و قلبم ظهر داغ خاموش

و بی آنکه آب از آب تکان بخورد

پاییز برگ ریز گل می کند بر خاکم

عصر های پنج شنبه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 9:58  توسط عاطفه رحمانی  |